Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

قلعه ی حیوانات

     خلاصه کننده کتاب :  هادی محمدی

کتاب قعله ی حیوانات کتابی است به نویسندگی جمیز اورال (جورج اورول)که در آن به زبان تمثیل داستان وقوع انقلاب کمونیسنی در روسیه و روی کار آمدن لنین و استالین مورد بررسی انتقادی قرار داده است که جناب آقای هادی محمدی «عضو گروه مطالعات افکار نو »  زحمت خلاصه نویسی آنرا  انجام داد ه اند :

 

شروع داستان :  درانگلستان مزرعه وجود داشت به نام « مزرعه مانر » که آقای جونزمالک آن بود . دریکی از شب ها وقتی آقای جونز به اتاق خوابش رفت حیوانات مزرعه اعم ازسگ و گربه و اسب و الاغ و گاو و مرغ و گوسفند و خوک و... دور هم جمع شدند تا به حرفهای خوک نری به نام میجر پیر گوش دهند.

 

وقتی که میجر متوجه شد که همه حیوانات آمده اند ، گفت: « ای دوستان پیش از مرگ باید تجاربی که به دست آورده ام با شما درمیان بگذارم و بحث هایی درباره زندگی کرد و گفت:« که زندگی ما مشقت بار و غیر از سختی در زندگی امان و بیچارگی هیچ چیز نمی بینیم و در فقر زندگی می کنیم و در آخر ما را  با تیغ به سلاخی می کشند درحالی که همین مزرعه ی ما می تواند مواد غذایی فراوانی را برای تعدادی ، خیلی بیش از ما که اکنون درآن هستیم را تامین کند. پس علت فقر و بدبختی ما چیست؟ او خودش جواب می دهد که علت بدبختی ما در یک کلمه بشر است و می گوید که بشر را از صحنه دور سازید . ریشه گرسنگی و بیچارگی تا ابد خشک می شود .

 

بشر یگانه مخلوقی است که مصرف می کند و تولید ندارد ، نه شیر می دهد ، نه تخم مرغ و ضعیف تر از آن است که گاو آهن را بکشد و... اما در عین حال ارباب مطلق حیوان است ، اوست که آنها را به کار می گمارد و از دست رنج حاصله فقط آنقدر به آنها می دهد که آنها نمیرند و بقیه را تصاحب می کند. کار ماست که زمین را کشت می کند و کود ماست که آن را حاصلخیز می سازد ، با این اوصاف ما حیوانات صاحب چیزی جز پوست خودمان نیستیم.

 

در یک کلام می گوید که بشر تنها دشمن ماست و ما باید برای از بین بردن و منقرض ساختن نسل او هر تلاشی را انجام دهیم و این کار جز با انقلاب میسر نمی شود و می گوید این انقلاب دیر یا زود به وقوع می پیوندد و عدالت اجرا خواهد شد و در ادامه به آنها سفارش می کند که این پیام ( انقلاب ) را به کسانی که پس ازشما می آیند برسانید تا نسل های آینده تا روز  پیروزی به تلاش ادامه دهند.

 

او در ادامه هشدارمی دهد که تردید به خود راه ندهید و به حرف های کسانی که می گویند انسان و حیوان مشترک المنافع هستند اعتماد نکنید و در پایان می گویند هر موجودی که روی دو پای خود راه می رود دشمن است و هر موجودی که روی چهارپا راه می رود یا بال دارد دوست است.

 

او می گوید که در صورت پیروزی هیچ حیوانی نباید رفتارهایی مانند بشر داشته باشد ازجمله نباید درخانه سکنی جوید یا بر تخت بخوابد یا لباس بپوشد یا الکل بنوشد یا دخانیات استعمال کند یا با پول تماس داشته باشد یا در امر تجاری وارد شود.

 

تمام عادات بشری زشت است و مهمتر ازهمه اینکه هیچ حیوانی نباید نسبت به همنوع خود ظالمانه رفتارکند. ضعیف یا قوی ، زیرک وکودن باهم برابرند و در یک کلمه همه حیوانات با هم برابرند و در آخر این سرود را خواند:

 

حیوان سراسر گیتی ، همه خاموش و چشم وگوش به من می دهند

 

مژده ای مسرت بخش خوشتر از این نبود و نیست سخن

 

همان امید آنچنان روزی

 

کاین بشر محو گردد ونابود

 

و این همه دشتهای سبز جهان خاصه ما شود چه دیروچه زود

 

یوغها دور گردد ازگردون

 

حلقه ها بازگردد ازبینی ، برسردوش ما ووحوش دگر ، 

 

نکند رنج بارسنگینی، گندم وکاه وشبدروصیفی ،

 

یونجه وذرت وچغندروجو هر چه ازخاک سرکند بیرون  

 

می خوریمش نبرده رنج درو

 

دشتها سبزگردد وروشن

 

جویباران زلال گردد وپاک

 

نرمتر بادها وزدازکوه

 

مژده کان روز ، « روز آزادی » است                                                  

 

که معروف به سرود ((حیوانات انگلیس)) بود.

 

 خواندن این سرود حیوانات را سخت به هیجان آورد. میجر هنوز آن را تمام نکرده بود که همه حیوانات شروع به زمزمه آن کردند حتی کودن ترین آنها آهنگ و چند کلمه اش رافراگرفته بود و پس از چند دقیقه تمام حیوانات مزرعه با هم و هماهنگ سرود حیوانات انگلیسی ر اسردادند.

 

بدبختانه سروصدا ، آقای جونز را ازخواب بیدار کرد ، از تخت پایین آمد و به تصور این که روباهی وارد مزرعه شده تفنگی را برداشت و تیری در تاریکی انداخت و باعث شد همه حیوانات به محل خواب خود برگردند.

 

سه شب بعد میجر پیر در آرامش کامل مرد و بعد ازمرگ او فعالیت های پنهانی زیادی درجریان بود. نطق میجر به حیوانات زیرک تر مزرعه دید تازه ای به زندگی داده بود. کار تعلیم و مدیریت به عهده خوک ها ،  که هوشیار ترین حیوانات بودند ، سپرده شد که برجسته و سرآمد آنان دو خوک نر و جوان به نام سنوبال و ناپلئون بودند.و بعد از آن دو، خوک دیگری بنام سکوئیلر بود که ناطق زبر دستی بود که می گویند که قادر بود سیاه را سفید جلوه دهد. این سه هر چند شب در طویله جلسات سری می گذاشتند که در اوائل با بی علاقگی حیوانات مواجه می شدند. مثلا می گفتند به ما چه که پس از مرگ ما چه واقع خواهد شد؟ یا اگر انقلاب به هر حال واقع شدنی است تلاش کردن یا نکردن ما چه تاثیری در نفس امر خواهد داشت.

 

در این سال ها آقای جونز که در یک دعوای قضایی محکوم شده و خسارت مالی به او وارد آمده بود ، دلسرد شده بود و به حیوانات رسیدگی نمی کرد و کارگرها هم تنبل و نادرست بودند به طوری که وقتی یک روز آقای جونز به مزرعه دیگری رفت کارگرها صبح زود گاوها را دوشیدند و بعد بی آنکه به فکر دادن خوراک به حیوانات باشند دنبال شکار خرگوش رفتند و شب هم وقتی آقای جونز برگشت مستقیم به اتاقش رفت در نتیجه حیوانات تا شب بی علوفه ماندند.

 

بالاخره طاقتشان تمام شد و یکی از گاوها در انبار آذوقه را شکست و حیوانات جملگی مشغول خوردن شدند درست در همین موقع جونز بیدار شد و با چهار کارگرش شلاق به دست وارد انبار شدند و شلاق ها به حرکت در آمدند ، این دیگر بیش از طاقت حیوانات گرسنه بود. با آنکه از قبل نقشه نکشیده بودند همه با هم بر سر دشمنان ظالم ریختند ، جونز و کارگرانش ناگهان از اطراف در معرض شاخ و لگد قرار گرفتند. پس از چند لحظه از دفاع منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. دقیقه ای بعد هر پنج نفر آنان در جاده با سرعت تمام می دویدند و حیوانات آنها را دنبال میکردند ، خانم جونز که واقعه را از پنجره ی اتاق دید با عجله مقداری اثاث درکیفش ریخت و دزدکی از راه دیگر خارج شد و در خلال این احوال حیوانات جونز و کارگرانش را به جاده اصلی راندند و دروازه ی پنج کلونی را با سر و صدا پشت سر آنان بستند و بدین ترتیب و بی آنکه خود بدانند انقلاب برپا شد و با موفقیعت به پایان رسید

 

جونز تبعید و مزرعه ی مانر از آن آنان شد. اولین اقدام آنان این بود که دسته جمعی به منظور تحصیل اطمینان از اینکه بشری درجایی مخفی نیست دورادور مزرعه را گشتند و سپس به ساختمان مزرعه رفتند تا آخرین اثرات سلطه ی منفور جونز را از بین ببرند.  ( دهنه ها و حلقه ها و زنجیرها و چاقوها ) را در چاه انداختند و افسارها و شلاق ها را سوزاندند  و هر چیزی را که اثری از آدمی داشت از بین بردند.

 

در مورد خانه ی آقای جونز تصمیم گرفته شد که خانه به عنوان موزه باقی بماند و هیچ حیوانی نباید در آنجا سکونت گزیند وحیوانات نام مزرعه ی مانر را  « قلعه ی حیوانات » گذاشتند و قانونی را وضع کردند به نام       « اصول حیوان گری »  که همه ی حیوانات باید از آن اطاعت کنند که عبارت بود از :

 

1- هر چه دو پاست دشمن است.

 

2-هر چه چهار پا است یا بال دارد دوست است.

 

3- هیچ حیوانی لباس نمی پوشد.

 

4- هیچ حیوانی بر تخت نمی خوابد.

 

5- هیچ حیوانی الکل نمی نوشد.

 

6- هیچ حیوانی حیوان کشی نمی کند.

 

7- همه حیوانات با هم برابرند.

 

و پس ازآن حیوانات دسته جمعی برای برداشت محصول به یونجه زار رفتند.

 

همه حیوانات درمزرعه به سختی کار می کردند و خوک ها  فقط نظاره می کردند و طرح می ریختند و سپس  تصمیم می گرفتند وحیوانات فقط رای می دادند چون ابزارآلات برای دست بشر ساخته شده بود وحیوانات برای استفاده از آن با مشکلاتی روبرو می شدند.

 

وقتی که سیب ها رسیدند حیوانات تصور می کردند که سیب ها به طورمساوی بین آنها تقصیم خواهد شد ولی خوک ها تصمیم گرفتند شیرها و سیب های رسیده را برای خودشان بردارند و به بقیه ی حیوانات که معترض بودند، توضیح دادند که این ها برای سلامتی، ضروری است وچون تمام کار تشکیلاتی مزرعه بسته به وجود و نظر ماست و ما مواظب بهبود وضع همه هستیم و اگر تلاش های ما نباشد دوباره جونز برمی گردد و مطمئنآ شما نیز دوست ندارید او برگردد ، پس فقط ما باید از آن استفاده کنیم.

 

همه روزه سنوبال و ناپلئون دسته دسته کبوتران را مامور می کردند که به مزارع مجاور بروند و داستان انقلاب را نقل کنند و سرود حیوانات انگلیس را به آنان تعلیم دهند.

 

آقای جونز هر کسی از همنوعان خود را که می دید از ظلمی که به او شده بود شکوه می کرد و می گفت یک دسته حیوان بی ارزش او را از ملکش بیرون کرده است ولی دیگران به او اهمیتی نمی دادند و مراقب بودند که نگذارند حیوانات مزرعه شان چیز زیادی از آن انقلاب درک کنند بر همین اساس شایع می کردند که همه حیواناتی که انقلاب کرده اند به جان هم افتاده اند و به زودی ازگرسنگی می میرند ولی بعد ازمدتی، وقتی دیدند آنها از گرسنگی نمردند شایع کردند که آنجا حیوانات یکدیگر را می خورند و همدیگر را شکنجه می دهند.

 

 اما سرود حیوانات انگلیس روز به روز و با سرعت منتشر شد و سرانجام جونز و کارگرانش تصمیم گرفتند به قلعه حمله کنند و آنرا تسخیرکنند و حیوانات چون پیش بینی این روز را می کردند از قبل خود را آماده کرده بودند و آنان را درحیاط غافلگیرکردند و با سم و شاخ و لگد و ...  بر سر آنان ریختند و سنوبال چون پیشاپیش همه،حمله می کرد تیری به پشتش خورد و زخمی کوچک برداشت و بالاخره آدم ها فرارکردند و حیوانات این پیروزی را جشن گرفتند وبه سنوبال هم نشان شجاعت داده شد.

 

حیوانات بعد از این حمله درچگونگی دفاع ازخود در برابر حملات احتمالی و ساختن آسیاب بادی اتفاق نظر نداشتند مثلا سنوبال می گفت باید کبوترهای بیشتری به خارج اعزام کرد تا انقلاب را به حیوانات سایر مزارع برسانند ولی ناپلئون می گفت باید سلاح آتشین داشت و طرز استفاده از آن را یاد گرفت.

 

سرانجام ناپلئون با تعلیمات مخفی که به 9 سگ داده بود و آنها را برای چنین روزی آماده کرده بود دستورداد که سنوبال را نابود کنند و سگ ها برسر سنوبال ریختند و او فرار کرد و اثری از او دیده نشد و سگ ها کنار ناپلئون آمدند برای او دم جنباندند وحیوانات که وحشت کرده بودند دیدند که آنها همان طور دم تکان می دادند که قبلا برای آقای جونز تکان می دادند و ناپلئون کمیته مخصوصی را تحت ریاست خودش تشکیل داد ( در آن تصمیمات مهم و سری گرفته می شد ) و وسنوبال را خیانتکار معرفی کرد ند.

 

بعد از مدتی ناپلئون اعلام کرد سیاست جدیدی اتخاذ کرده است. از این تاریخ به بعد قلعه حیوانات با مزارع مجاور داد و ستد خواهد کرد البته نه به منظور تجارت بلکه صرفا برای بدست آوردن مواد مورد نیاز .

 

حیوانات از این تصمیم نگران شدند چون خوب به خاطر داشتند که ارتباط نداشتن با بشر و پول به کار نبردن و معامله تجاری نکردن جزء تصمیمات اولیه پس از انقلاب بود ولی چند تا از آنها که خواستند اعتراض کنند با تهدید سگها ساکت شدند.

 

درهمین موقع بود که خوک ها ناگهان به ساختمان مزرعه نقل مکان کردند و آنجا را اقامتگاه خود ساختند باز به نظرحیوانات چنین رسید که آنها قوانین را زیر پا می گذارند و سکوئیلر که طبق معمول باید حیوانات را مجاب می کرد، به آنان گفت که خوک ها مغز متفکرند و پیشوا هستند و باید جای گرم و نرم داشته باشند و درشاّن آنها نیست که درخوک دانی باشند. ( آنها برخلاف قانون چهاررفتار کرده بودند) و می گفتند فرمان4 می گوید: هیچ حیوانی نباید با شراب خوردن در تختخواب بخوابد.

 

در این مزرعه عادت شده بود که هر خرابکاری اتفاق می افتاد ناپلئون و دارودسته اش آنرا به گردن سنوبال می انداختند و می گفتند اوست که شبانه می آید و کارهای ما را خراب می کند وچهره ی او را نزد حیوانات منفور کرده بودند و می گفتند که سنوبال با بشر همدست است و حتی جنگی هم که بین آنها اتفاق افتاد (نام آن جنگ را « جنگ گاودانی » گذاشتند چون حمله از گاودانی شروع شد) سنوبال طرفدار بشر بوده و به آنها کمک می کرده است .

 

حیوانات معترض شدند که پس چگونه پشت سنوبال زخمی شده بود و سکوئیلر باز مانند همیشه گفت درحالی که سنوبال به بشر کمک می کرده ناپلئون پشت او را گاز زده و زخمی شده و حیوانات هم باز مثل دفعات قبل قانع شدند.

 

در یکی از روزها ناپلئون با شش سگ به سکویی آمد و همه را جمع کرد و حیواناتی را که از قبل با ناپلئون مخالفت می کردند ، احضار کرد و گفت : « شما باید به جنایات خود اعتراف کنید و حیوانات هم از روی اجبار ( تهدیداتی که مخفیانه و از قبل شده بودند ) اعتراف کردند که برای نابودی مزرعه با سنوبال همدستی کرده اند که از جمله ی آنها: چهارخوک و سه مرغ اسپانیایی و یک غاز و یک گوسفند بودند.

 

سگ ها جلو همه ، آنها را نابود کردند و حمام خونی راه انداختند ولی با وجود این حیوانات معترض شدند که در مزرعه قرار شده بود که هیچ حیوانی حیوان کشی نکند اما باز هم مثل همیشه سکوئیلر جواب داد که هیچ حیوانی بدون علت حیوان کشی نمی کند. بدین ترتیب آنها هفت فرمان را یکی پس از دیگری با پس و پیش کردن کلمه ای به نفع خود تغییر می دادند.

 

بعد از مدتی ناپلئون دستور داد تا سرود حیوانات انگلیس قطع گردد ، دلیلش هم این بود که این سرود متعلق به دوران انقلاب است وحالا جایگاهی ندارد و دستور داد از این به بعد حیوانات سرود دیگری را بخوانند و آن سرود چیزی نبود جز:

 

قلعه ی حیوانات، قلعه ی حیوانات، هرگز از من به تو آسیبی نخواهد رسید .

 

 دیگر در این زمان ها، ناپلئون به طور ساده ناپلئون خطاب نمی شد بلکه « رهبرما و رفیق ناپلئون » خطاب می شد.

 

حیوانات تحت تاثیر این شعار ها باور کرده بودند که برای شان هر اتفاق خوبی که می افتد به خاطر درایت و کاردانی ناپلئون است و هر خرابکاری که رخ می دهد، علتش سنوبال است . حیوانات قانع شدند که نه تنها در جنگ گاودانی ، نشانی اعطا نشده بلکه برعکس به علت نشان دادن بی لیاقتی مورد سرزنش و توبیخ هم واقع شده ( تبلیغات چه قدر در ذهن توده ها اثر دارد ).

 

هر چه زمان می گذشت آذوقه و علوفه کمتر می شد ولی سکوئیلر هر روز به حیوانات می گفت که طبق آماری که گرفته آذوقه و علوفه روز به روز زیادتر شده ولی دروغ پردازی های او برای حیوانات امری عادی شده بود و آنان جز پذیرفتن آن راه دیگری نداشتند.

 

در روزی از روز ها باز آدم ها با افراد زیادتری به قلعه ی حیوانات حمله کردند که پس از درگیری نسبتا طولانی و با دادن خساراتی حیوانات توانستند آنها را بیرون کنند و آنها این پیروزی را جشن گرفتند . خوکها در ساختمان شروع به الکل نوشیدن کردند و هنگامی که حیوانات معترض شدند، سکوئیلر آمد و گفت در ماده ی پنج گفته شده که هیچ حیوانی به حد افراط الکل نمی نوشد.

 

سالها گذشت و زندگی حیوانات تا آنجا که یادشان می آمد همان بود که بود.

 

روزی سکوئیلر گوسفند ها را به مدت یک هفته به قطعه زمینی دور از حیوانات دیگر برد تا سرود جدیدی را به آنها تعلیم دهد. دریک شب که گوسفندان تازه برگشته بودند و حیوانات تازه دست از کار کشیده بودند ناگهان صدای شیهه ی مهیب اسبی از حیاط شنیده شد . حیوانات سریع خود را به حیاط ساختمان رساندند و با تعجب و وحشت زده دیدند که خوکی داشت روی دو پای عقبش راه می رفت و او کسی نبود جز سکوئیلر. لحظه ای بعد همه ی خوکان که روی دو پای خود با بی تعادلی راه میرفتند از ساختمان خارج شدند و ناپلئون هم با همین وضع ، شلاق به دست خارج شد. وقتی حیوانات با دیدن این صحنه خواستند اعتراض کنند ناگهان گوسفندان همصدا با هم خواندند ( چهارپا خوب- دوپا بهتر ) و این را تا مدتی تکرار کردند به طوری که فرصت اعتراض را از حیوانات گرفتند.

 

حیوانات به سرجای خود برگشتند و مشاهده کردند که خوک ها فرمان آخری را هم تغییر داده و نوشته اند ( همه ی حیوانات برابرند اما بعضی برابرترند ).

 

بعد از این ماجرا شلاق به دست گرفتن و پیپ کشیدن و روزنامه خواندن و لباس به تن کردن خوک ها دیگر برای حیوانات تعجبی نداشت.

 

درشبی از شبها حیوانات متوجه شدند که در ساختمان، صدای خنده های بلندی می آید ، آنها کنجکاو شدند و بی سر و صدا به طرف پنجره ی ساختمان رفتند ، دیدند که ناپلئون و بقیه ی خوک ها به سهولت بر روی صندلی نشسته اند و با آدم ها مشغول ورق بازی هستند و پیمانه هایی از آبجو را با هم می خورند و سخنانی بین آنها رد و بدل می شود که از جمله:

 

بین خوک و بشر هرگز اصطکاک منافع وجود نداشته و دلیلی نیست که پس از این هم وجود داشته باشد و کشمکش و اشکالات آنان همه یکی است و آن چیزی نیست جز: کار کشیدن و حکومت کردن و فرمان دادن به حیوانات.

 

درآخر اسم قلعه ی حیوانات منسوخ شد و نام آنرا قلعه ی مانر گذاشتند که ظاهرا اسم صحیح و اصلی محل است

 

پایان

 

داستان كامل را تهيه كنيد و مطالعه نمائيد

 

 نقد قلعه حیوانات

دانلود کتاب قلعه ی حیوانات - جورج اورول

 

نقد و بررسی رمان قلعه حیوانات

 

 

 

 

 

خلاصه داستان قلعه ی حیوانات ... حتما بخوانيد

 

 

 

 
 

 

 
 

 

نقد قلعه حیوانات

نقد و بررسی رمان قلعه حیوانات


نقد قلعه حیوانات

 

 

 


برچسب‌ها: داستان قلعه ی حیوانات, قلعه حیوانات, مزرعه حیوانات, جورج اورول, کتاب

تاريخ : یکشنبه نهم آبان 1389 | 11:34 | نویسنده : شهرام اصغری shahram asghari |